با دوستم داشتم تو یه پاساژقدم میزدم،مثل همیشه جفتمون به همه چیز فکر می کردیم به جزادمای اطرافمون.یهو یکی پرید وسط حرفم..............
عصبانی شدم و برگشتم.
-بله؟؟؟
اینقدر تند برگشم که شالم تقریبا افتاد تا اومدم دست بندازم شالمو درست کنم........شالمو کشید جلو!!
-موقع مدرسه ها این شکلی نبودیا!!!!!!!!!!!
مغزم شلوغ پلوغ شد......وای خدای من این دیگه چیه؟یه معجزه!!!!!!!!!یکی ازدوستای قدیمیم بود که من دعا دعا می کردم ببینمش،حالا جلوم سبز شده بود!
-من فرق نکردم ولی تو چرا!توام موقع مدرسه ها اینقدر مهربون نبودی!
-من پیشرفت داشتم ولی تو...........
پریدم وسط حرفش:
-من؟من اصلا فرقی نکردم!(به خودمم درغ گفتم)زرنگ ترازاین حرفا بود،همه چیو ازاول تا اخر ازتو چشام کشید بیرون.مثل همیشه...................
ازم پرسید:وقت داری؟و یه نگاه به رفیقم انداخت.............
رفیقم گفت:من خودم میرم،خوش بگذره و راهشو کشید ورفت........
سرتاپای بدنش چشم شده بود که منو ببینه!ببینه چقدر عوض شدم............
حقم داشت.............
کنارم شروع کرد به راه رفتن..........
-تو عوض شدی..قبول کن!چندوقته باخودت قهری؟
-تورو خداشروع نکن...........حرفای کلیشه ای مثل مشاورای مدرسمون حرف میزنی!!!
-گفتم که!!پرستویی که من میشناختم تنهایی یه مدرس رو به اتیش می کشید،یه سرویسو بهم میزدو هزار کاردیگه که خودت خوب مید ونی!!
-نمی دونی که من تو اتیش مدرسه دارم میسوزم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
-دردت،درد مدرسه نیست!
بازم فهمید که دارم دروغ تحویلش دم!!!
رسیدیم به پارک.روی چمن نشست...................منم مثل اون.........
-از کی اینقدر ناراحتی؟
-ازمن ازتو!ازهمه!ازگرگ درلباس میش!ازخدا!اررفیق روزهای خوب و رفیق خوب روزها!بازم بگم؟
-می دونستم!!!
-می دونیو نمک رو زخمم می ریزی؟خود تو،چند وقته بهم سرنزدی؟
مکث کرد،ازچشماش شادی رو میشد فهمید.....زیر سایه ی درخت بازم عرق کرده بود.....خیلی................
مضطرب بود!!!!!!!!!!!!
-حق داری!!
-حقم چیه؟کی حق منو تعیین می کنه؟تو؟یاامثال بی معرفتای مثل تو؟که حالا دم ازعوض شدن من میزنید.....................
-توروخدا اروم تر!!!
-میدونستم نمی دونی!
واسه چی اینقدر بد حرف زدم ازدستم ناراحته.بااین یکی دیگه چرا؟
-ببخشید!!!!!!!!!
-بخشیدن لازم نیست!!حق داری!!!
ازجام بلند شدم وقت نداشتم ازگذشته بگم.......دستمو گرفت......
...................................وای خدایا چقدردلم برای این دستا تنگ شده بود...................................
-خداحافظ!!درپناه علی!!!!!!
-هر چی شد تو این تابستون شد!!!!لعنت بهش!!!
ازدر پارک رفتم بیرون!!!!!!تا دم خونه بازم عکسش جلوی چشمم بود!!!
چرا لعنت به تابستون!!!لعنت به من به اون!!!!!!!!!


وضع من وضع پرنده تو قفس نیست..........................دارم ازنفس میفتم مثل یه گیاه هرزه...............
<<من این جا بس دلم تنگ واست و هرسازی که می بینم بداهنگ است>>
..........................
قصه ی دلم بال و پر نداشتمه........هستید ولی نمی خواید حضورتونو به من ثابت کنید.و
نمی دونم چرا؟هستید ولی از نبودنتون خوشحالیدو نمی تونم دلیلی واسش پیدا کنم؟
خوب چیزی که عوض داره گله نداره:
زندگی یک نفسه،غم بیهوده بسه،تلخی عمرو به شیرینی شادی ببخش،خنده ها منتظرن،شادیا پشت درن!
پس:!!!!!!!!!!
من،پری بی غم!ازاشناییتون خوش وقتم!!!!!!!!!!!